به گزارش مفدا، در اولین دوره از جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" که به میزبانی کانون اخلاق پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایلام برگزار شد، بیش از ۵۲۷ اثر در بخش عکس، کاریکاتور، شعر، داستان کوتاه و خاطره کرونایی به دبیرخانه جشنواره ارسال شد. «مهمان ناخوانده» خاطرهای از نگار اسماعیلزاده است که در اینجا باهم میخوانیم:
مهمان ناخوانده
اولین یکشنبه اسفند ماه ۱۳۹۸ بود. با جمعی از بچههای کارآموزی در محوطهی بیمارستان نشسته بودیم. گروه کارآموزی ما تشکیل شده بود از هشت نفر دانشجوی شوخطبع و قد ونیم قد. اختلاف قدها همانند تفاوت سطح ارتفاع فلات تبت بود با رشته کوه اورست!
موقع استراحت که میشد همه به محوطه میآمدیم و صحبت میکردیم. آنقدر حرفها توی هم میپیچیید که اسامی و اعدادی که نقل میگشت در صحبتهای بسیار ما جان خود را به جان آفرین میسپرد...
از چهرهی فاطمه که مثال فلات تبت گروه بود، میخواندم که منتظر بود نوبت او برسد که صحبت کند اما مگر میشد؟ مگر فرصت میدادند؟! گاهی آنقدر حرف ها لابهلای هم گم میشد که شخصی که صحبت میکرد، چند لحظه سکوت میکرد که حرف های کنار دستیاش را هم گوش بدهد که خدایی نکرده مطلب مهمی را از دست ندهد و بعد دوباره با جملهی: خلاصه داشتم میگفتم که ...... ادامهی کلام گوهر بار خویش را تکمیل میکرد!
ناگهان در میان شلوغیها فاطمه که کاسهی صبرش لبریز شده بود فریاد زد: چرا در مورد شیوع کرونا کسی صحبت نمیکنه؟ چرا جدی نمیگیرید؟ تا الان دو مورد مشکوک در قم گزارش شده، من مطمئنم به اینجا هم میرسه.
غیر از فائزه که با او هم عقیده بود، بقیه او را مسخره کردیم. آخر چطور ممکن بود ویروسی فسقلی که هنوز دو مورد از آن گزارش شده و آن ها هم مشکوکاند از قم به شهرستان تربت حیدریه که به پاریس کوچک معروف شده برسد؟ مگه میشه مگه داریم؟!
یک روز گذشت تا اینکه شب سشنبه در خوابگاه دورهم جمع شده بودیم و همرا ه با صحبت، این فکر در سر همه بود که بیشتر چیپس بردارد و نوش جان کند و بعد به بهانهی اینکه نمیتواند بیشتر از این چیزی بخورد چون دیگر جا ندارد کنار برود تا کسی به او شک نکند که قاتل اصلی چیپس و پفکهاست.
اکثر بچه ها در مورد اپیدمی کرونا صحبت میکردند. یک نفر از اتاق۱۱۲ که داشت وسایلهایش را جمع میکرد. فاطمه هم خوشحال از اینکه یک نفر را هم عقیده با خودش پیدا کرده دقیقا کنار چمدان او نشسته بود و میگفت : من مطمئنم که به خاطر شیوع کرونا در سطح کشور دانشگاه تعطیل میشود. مطمئنم همین هفته هم این اتفاق میافتد!
من با لحنی آکنده از غرور گفتم: ببین! اگر کرونا توی همین هفته باعث تعطیلی دانشگاه تربت شد من اسممو عوض میکنم.
فاطمه که چشمهایش از خوشحالی برق میزد و شادمان بود از اینکه میتواند دلیلی برای خندیدن به من پیدا کند پرسید: چی دوست داری بگذاریم؟ کوکب چطوره؟
همهی بچهها خندیدند. من ولی با اطمینان گفتم: معلومه که آره. اگر تعطیل شد من را کوکب صدا بزنید!
صبح با سرویس دانشگاه به سمت بیمارستان راهی شدیم. در راه احساس میکردیم سوار قایق شدهایم و بر روی موجهای دریای خزر روانه شدیم! جالب بود چون موجها معمولا به سمت بالا و پایین میروند اما ما به چهار جهت مختلف رانده میشدیم. از شرق به غرب و از شمال به جنوب!
پس از رسیدن به بیمارستان و گذشت دو ساعت، خانم اسحاقزاده ( استاد کارآموزی بخش ما) با چهرهی رنگ پریده و تعدادی ماسک سفید در دست وارد اتاق شد. رنگش شبیه گچ روی دیوتر شده بود. با خنده گفتم: استاد رنگ صورتتون رو با رنگ ماسکهای دستتون ست کردید؟
همه خندهشان گرفته بود جز فاطمه و فائزه! فائزه که فهمیده بود ماجرا از چه قرار است با صدایی لرزان و انبوه از اضطراب پرسید: در تربت هم مورد مشکوکی گزارش شده؟
خانم اسحاقزاده گفت: بله، احتمالا به خاطر پیشگیری از مبتلا شدن دانشجوها دانشگاه رو کاملا تعطیل کنند! ما و همکاران منتظر خبر تعطیلی قطعی کارآموزیها هستیم. تا اون موقع این ماسکها رو بزنید و یک گروه به اتاق۱۱۳ و گروه دیگر سمت اتاق۱۱۴ بروند و شرح حال بگیرید.
در ادامه با مکث تحلیل کرد که: کسی تلفن همراه با خودش نبره چون امکان داره دستهای شما آلوده باشند. یا اینکه کسانی که خیلی معتاد گوشی هستن و کار واجبی دارند اول با الکل دستاتون رو ضدعفونی کنید و بعد از همراهتون استفاده کنید.
تقسیم کار کردیم و شرح حال گرفتن از دو تخت به من افتاد. وظایفم رو انجام دادم و بعد گفتم تا بیکارم کمی بازی کنم بد نیست! از جیبم گوشی رو برداشتم و فوت کردم که نخ کوچکی که روی صفحهاش بود کنار رود ولی اصلا تکان نخورد! دوباره فوت کردم، اینبار با قدرت بیشتر اما باز هم تغییری نکرد!!
ناگهان صدای خنده ی فائزه رو شنیدم که از پشت سرم می گفت: زرنگ خان، ماسک داری ها!
به خودم آمدم و کلی خندیدم. همراهی مریض هم با لحن شوخی کنندهای و همراه با خنده پرسید: خانوم شما رتبهی کنکورتون چند شد؟!
از خجالت آب شده بودم اما همچنان با اقتدار به خندههایم ادامه میدادم که انگار اتفاق خاصی نیفتاده و کاملا همه چی تحت کنترله!
استاد اسحاقزاده آمد و همهی ما را درون اتاق جمع کرد. آروم گفت: بچهها خیلی آهسته به رختکن بروید و روپوشهاتونو عوض کنید که به خوابگاه برگردید. کارآموزیها کنسل شد.
قند در دلم آب شده بود که میخوام برگردم خانه اما نامی در گوشه مغزم بالا و پایین میپرید و با ذوق میگفت: خودت رو برای اسم جدیدت که داره بالا و پایین میپره آماده کن...
هنوز که هنوز است با گذشت حدود ۹ ماه که کرونا مهمان ناخواندهی جهانیان شده است نامی با افتخار در کنارش میدرخشد: کوکب!
ارسال نظر